loading...

سایت تفریحی پاپافان

داستان خنده دار داستان های جدید داستان خنده دار اسایشگاه تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت.گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه ,…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
درآمد تضمینی اگه پولی دریافت نکنید با من 0 388 pdndr
عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه ی سال 2014 |عکس های ولنتاین 1392 3 3058 windows
عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق 4 3141 khanevadehh
پیشنهاد برای سایت 5 2151 khanevadehh
جوك هاي زيبا و خواندني 3 2084 khanevadehh
اگر هنوز نیمه گمشده خود را پیدا نکرده اید نگران نباشید! 2 1671 khanevadehh
اس ام اس سرکاری ماه رمضان 3 2149 khanevadehh
دانلود آهنگ جدید علیرضا قرایی منش بنام نیستی ببینی 1 1346 khanevadehh
اهنگهای مورد علاقت 8 3199 khanevadehh
اس ام اس پ نه پ 16 5213 khanevadehh
درگیری لفظی امیر تتلو با بهنوش بختیاری بر سر چه بود؟ 2 1802 khanevadehh
جمله جالب و معروف رضا عطاران در مورد زن ها 2 1922 khanevadehh
عکس و والپیپر کیانوش رستمی 6 3044 khanevadehh
فال روزانه یکشنبه 30 فروردین ماه 1394 1 1402 khanevadehh
چگونه می توان شرکت ثبت کرد 2 1776 khanevadehh
تن ماهی را با تخم مرغ نخورید... 2 1685 khanevadehh
دانلود کتاب های درسی از اول ابتدایی تا دانشگاه 3 1852 khanevadehh
عکس هایی از جدیدترین مدل موهای های لایت 1 1591 khanevadehh
ثبت شرکت ها چیست و اینکه چرا شرکت ثبت می کنیم 0 1161 farid332
چه شرکتی ثبت کنیم که بیشترین نفع را از ان ببریم 0 1170 company101

داستان طنز اسایشگاه

amir1 بازدید : 1146 سه شنبه 21 مرداد 1393 نظرات ()

داستان خنده دار

داستان های جدید

داستان خنده دار اسایشگاه

2

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت.گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد  بیا تو مادر

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط محسن در تاریخ 7 سال پیش و 12:52 دقیقه ارسال شده است

سلام
وبسایت خوبی داری
باعث افتخاره اگه بیای اینجا ولینکتو ثبت کنی
funmc.ir/box


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    بیشتر چه نوع مطالبی در سایت قرار بگیرد؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 1699
  • کل نظرات : 476
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 922
  • آی پی امروز : 34
  • آی پی دیروز : 124
  • بازدید امروز : 95
  • باردید دیروز : 4,233
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 95
  • بازدید ماه : 24,237
  • بازدید سال : 390,766
  • بازدید کلی : 7,003,538