loading...

سایت تفریحی پاپافان

داستان های عاشقانه دانلود داستان های عاشقانه رمان های عاشقانه زیبا ترین داستان عاشقانه             روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی   ادامه داستان در ادامه مطلب ....   و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای ازآن چشم بر نمی‌داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرارسید قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
درآمد تضمینی اگه پولی دریافت نکنید با من 0 307 pdndr
عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه ی سال 2014 |عکس های ولنتاین 1392 3 2928 windows
عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق 4 3018 khanevadehh
پیشنهاد برای سایت 5 2041 khanevadehh
جوك هاي زيبا و خواندني 3 1924 khanevadehh
اگر هنوز نیمه گمشده خود را پیدا نکرده اید نگران نباشید! 2 1594 khanevadehh
اس ام اس سرکاری ماه رمضان 3 2017 khanevadehh
دانلود آهنگ جدید علیرضا قرایی منش بنام نیستی ببینی 1 1263 khanevadehh
اهنگهای مورد علاقت 8 3008 khanevadehh
اس ام اس پ نه پ 16 4833 khanevadehh
درگیری لفظی امیر تتلو با بهنوش بختیاری بر سر چه بود؟ 2 1683 khanevadehh
جمله جالب و معروف رضا عطاران در مورد زن ها 2 1818 khanevadehh
عکس و والپیپر کیانوش رستمی 6 2885 khanevadehh
فال روزانه یکشنبه 30 فروردین ماه 1394 1 1310 khanevadehh
چگونه می توان شرکت ثبت کرد 2 1652 khanevadehh
تن ماهی را با تخم مرغ نخورید... 2 1594 khanevadehh
دانلود کتاب های درسی از اول ابتدایی تا دانشگاه 3 1756 khanevadehh
عکس هایی از جدیدترین مدل موهای های لایت 1 1487 khanevadehh
ثبت شرکت ها چیست و اینکه چرا شرکت ثبت می کنیم 0 1105 farid332
چه شرکتی ثبت کنیم که بیشترین نفع را از ان ببریم 0 1075 company101

داستان کوتاه و زیبای دخترک و دسته گل

123 بازدید : 735 چهارشنبه 20 فروردين 1393 نظرات ()

داستان های عاشقانه

دانلود داستان های عاشقانه

رمان های عاشقانه

زیبا ترین داستان عاشقانه

 

 

 

 

 

 

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود

مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی

 

ادامه داستان در ادامه مطلب ....


 


و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای ازآن چشم بر نمی‌داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرارسید قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه،

پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت:

“متوجه شدم که تو عاشق گل‌ها شده‌ای. آنها را برای همسرم خریده بودم

و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال خواهد شد.”

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که

از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد

به سوی آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار در ورودی نشست...

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    بیشتر چه نوع مطالبی در سایت قرار بگیرد؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 1699
  • کل نظرات : 476
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 921
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 48
  • بازدید امروز : 829
  • باردید دیروز : 1,679
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 6,778
  • بازدید ماه : 50,002
  • بازدید سال : 158,009
  • بازدید کلی : 6,770,781