close
چت روم
داستان عاشقانه ی سرانجام عشق لیلا و منصور
loading...

سایت تفریحی پاپافان

داستان های جدید داستان های عاشقانه داستان عاشقانه ی سرانجام عشق لیلا و منصور امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم لیلا و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد منصور…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه ی سال 2014 |عکس های ولنتاین 1392 3 1761 windows
عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق 4 1995 khanevadehh
پیشنهاد برای سایت 5 1164 khanevadehh
جوك هاي زيبا و خواندني 3 1008 khanevadehh
اگر هنوز نیمه گمشده خود را پیدا نکرده اید نگران نباشید! 2 878 khanevadehh
اس ام اس سرکاری ماه رمضان 3 1187 khanevadehh
دانلود آهنگ جدید علیرضا قرایی منش بنام نیستی ببینی 1 622 khanevadehh
اهنگهای مورد علاقت 8 1679 khanevadehh
اس ام اس پ نه پ 16 2657 khanevadehh
درگیری لفظی امیر تتلو با بهنوش بختیاری بر سر چه بود؟ 2 930 khanevadehh
جمله جالب و معروف رضا عطاران در مورد زن ها 2 1060 khanevadehh
عکس و والپیپر کیانوش رستمی 6 1493 khanevadehh
فال روزانه یکشنبه 30 فروردین ماه 1394 1 736 khanevadehh
چگونه می توان شرکت ثبت کرد 2 963 khanevadehh
تن ماهی را با تخم مرغ نخورید... 2 923 khanevadehh
دانلود کتاب های درسی از اول ابتدایی تا دانشگاه 3 960 khanevadehh
عکس هایی از جدیدترین مدل موهای های لایت 1 881 khanevadehh
ثبت شرکت ها چیست و اینکه چرا شرکت ثبت می کنیم 0 686 farid332
چه شرکتی ثبت کنیم که بیشترین نفع را از ان ببریم 0 668 company101
کلیات از ثبت شرکت ها 0 768 mehdad332

داستان عاشقانه ی سرانجام عشق لیلا و منصور

پسرک بازدید : 719 جمعه 21 آذر 1393 نظرات ()

داستان های جدید

داستان های عاشقانه

داستان عاشقانه ی سرانجام عشق لیلا و منصور

2

امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه

منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما

یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم

لیلا و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند

آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن

پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون

بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد

منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود .

هفت سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد لیلا داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و لیلا وارد شده نشده بهش سلام کرد لیلا با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟؟ بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی لیلا هم سرشو به علامت تائید تکان داد ، منصور و لیلا بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد لیلا و منصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق لیلا رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به لیلا پیشنهاد ازدواج داد و لیلا بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد و منصور و لیلا زندگی جدیدشون رو آغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت

در یه روز گرم تابستان لیلا به شدت تب کرد منصور لیلا رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری لیلا ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان لیلا رو هم  برد و لیلا رو کور و لال کرد. منصور لیلا رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند ، بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه لیلا بگذاره ساعتها برای لیلا حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق لیلا به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت لیلا رو طلاق بده . در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با لیلا نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد که دو سه روز با لیلا حرف نمی زد.

یه شب که منصور و لیلا سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به لیلا گفت: ببین لیلا می خوام یه چیزی بهت بگم. لیلا دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا لیلا انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز لیلا و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و لیلا به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند ، منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد  وقتی دید لیلا داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش ، ولی در عین ناباوری لیلا دهن باز کرده گفت : لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج منگ به تماشای رفتن لیلا ایستاد ، لیلا هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست لیلا چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج لیلا .وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت وگفت : مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رهاکنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد .

دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت : همسر شما واقعا کور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد ، همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم ، سلامتی اون یه معجزه بود ، منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت ؟ دکتر گفت : اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه ، منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    بیشتر چه نوع مطالبی در سایت قرار بگیرد؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 1697
  • کل نظرات : 472
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 908
  • آی پی امروز : 105
  • آی پی دیروز : 222
  • بازدید امروز : 719
  • باردید دیروز : 2,137
  • گوگل امروز : 14
  • گوگل دیروز : 36
  • بازدید هفته : 2,856
  • بازدید ماه : 119,712
  • بازدید سال : 408,653
  • بازدید کلی : 4,655,236